حکایت.....

چهار تن با هم همراه بودند یکی ترک و یکی تازی، یک فارس و یکی رومی. به شهری  رسیدند. یکی از راه دلسوزی به آنان یک درهم پول داد که غریب بودند.


فارسی زبان: «با این پول انگور بخریم.»
 تازی گوی (عرب زبان): «عنب بخریم.»
 ترک زبان: «اُزُم بخریم.»
  رومی زبان: «استافیل باید بخریم.»


 ستیز و جنگ و نزاع در میانشان درگرفت تا جایی که به هم مشت می زدند. حکیمی آنجا رسید و به سخنان آنان گوش داد. او که چهار زبان را می دانست فهمید همه یک چیز می خواهند ولی به زبان خود می گویند. پول آنان را گرفت و رفت برای آنان انگور خرید هر چهار نفر مطلوب خود را دیدند و خوشحال شدند و دعوا پایان یافت. این است کار حکیمان الهی و اولیای خدا.


    مرغ ِجان ها را درین آخِر زمان
    نیستشان از همدگر یک دم امان

    هم سلیمان هست اندر دور ِما
    کو دهد صلح و نماند جور ِما

    مرغ جانها را چنان یکدل کند
    کز صفاشان بی غِش و بی غِل کند 

/ 9 نظر / 12 بازدید
محمد

odgd [hgf f,n[گل]

محمد

خیلی خوب بود[گل]

محمدرضا شیخی

سلام علیکم ولادت امام رضا(ع) رابه شما تبریک عرض میکنم با موضوع فضای مجازی از دیدگاه رهبر معظم انقلاب منتظر نظرات و تحلیل های شما هستم.لطفا جدی نظر بدهید و هرچه به نظرتان می رسد مطرح کنید داداش.خیلی وقته به ما سر نمیزنی

اهوازی

و امروز پنج شنبه ای دیگر است... و دل خوشند به این پنج شنبه ها... به یک فاتحه...یک صلوات...یک خدا بیامرزدش... همین ها برایشان یک دنیاست درآن دنیا... شایدماهم پنجشنبه دیگر نباشیم... شادی روح رفتگان و شادی ارواح طیبه شهدا صلوات اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

حامد

سلام دوست عزیز مطالبت خوب بود ولی چرا قالبت وبلاگت سیگار کشیدن را نشان میده

دخمل شیطون

پاییز یا زمستان چه تفاوتی دارد ؟ حضورت ، صدایت ، نفس هایت و گرمی دستانت بهاری می کند سرزمین مرا …

دخمل شیطون

کنارت که هستم عمیق تر نفس میکشم … تا هوای باهم بودنمان را مبتلاتر شوم