حکایت جالینوس و دیوانه

 

حکایت جالینوس, حکایت جالینوس و دیوانه

 

جالینوس روزی از راهی می گذشت، دیوانه ای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید. جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت : «یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد.» یکی از آنان گفت : «ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت ؟»

جالینوس پاسخ داد : «امروز آمده دیوانه ای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید. او از من خوشش آمده بود.»
شاگرد گفت : «این چه ربطی به دیوانگی تو دارد ؟»
جالینوس گفت :


گر ندیدی جنس خود کی آمدی     کی به غیر جنس، خود را بر زدی
چون دوکس باهم زید بی هیچ شک   در میانشان هست قدر مشترک

/ 2 نظر / 20 بازدید
مریم

سلام چه عجب اومدی وبم دیدم چرا هرچی میام وبت بازنمیشه نگو وبت رو با بلاگفا باز میکردم اما تو پرشیت بلاگی امان از دست خنگی خودم

شگفت انگیز

سلام دوست عزیز مطلب جالب و خواندنی بود حرف ندارید [گل]