داستان دو فرشته

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیرتر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد . وقتی که فرشته جوان تراز او پرسید چرا چنین کاری کرد، او پاسخ داد: همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.

شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رسیدند. بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند، زن و مرد فقیر ، تخت خود را برای استراحت در اختیار آن دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد ، فرشتگان ، زن و مرد فقیر را در حالی که گریه می کردند ، دیدند . گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاش آنها بود ، در مزرعه مرده بود .

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید : چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد ؟ آن خانواده همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی ، اما این خانواده ثروتی نداشتند ، و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد .

فرشته پیرتر پاسخ داد : وقتی که در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکاف دیوار ، کیسه ای طلا وجود دارد . از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند ، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم . دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم ، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش آن گاو را به او دادم .

/ 9 نظر / 12 بازدید
متین

جالب بود ...شاید من جواب خیلی از سوالاتم را گرفته باشم...متشکرم[گل]

علی

خیلی از بلاها و شرهای بواسطه همین خصلت صداقت رفع بلا میشوند بکوشیم با خدا و خود صادقانه عنل کنیم. تا سالمتر و بهتر و زیباتر زندگی کنیم.

هستی

چققققققققققققققققد جالب بود

شگفت انگیز

سلام ایام سوگواری امام حسین (ع) رو تسلیت می گویم پست هایتان خیلی زیبا بودند [گل]

مرتضی

امین جان داستان آموزنده ی خوبی بود موفق باشید.

تنها

قشنگ بود،مریسی