نویسنده : امین عبدالی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

 

Sohrab.jpg

سهراب سپهری در ۱۴ مهر ۱۳۰۷ در کاشان به دنیا آمده که بطور رسمی زادروزش را ۱۵ مهرماه ثبت کرده اند. پدربزرگش میرزا نصرالله خان سپهری نخستین رییس تلگراف‌خانه کاشان، پدرش «اسدلله» و مادرش «ماه جبین» نام داشتند که والدینش اهل هنر و شعر بودند.

مجموعه اشعار او...

مجموعه زندگی خواب ها (باغی در صدا-گل کاشی)

مجموعه مرگ رنگ (با مرغ پنهان-وهم)

مجموعه ما هیچ ، ما نگاه (اکنون هبوط رنگ-از آبها به بعد)

مجموعه حجم سبز (آب-پیغام ماهی ها)

مجموعه مسافر (مسافر)

مجموعه صدای پای آب (صدای پای آب،نثار شبهای خاموش مادرم)

مجموعه آواز آفتاب (...-گل آئینه)

مجموعه شرق اندوه (به زمین-گزار)

سهراب سپهری در سال ۱۳۵۷ به بیماری سرطان خون مبتلا شد و به همین سبب در سال ۱۳۵۸ برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و وی ناکام از درمان به تهران بازگشت. او سرانجام در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی‌بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.پرونده:DSCF65551.jpg

بعضی از اشعار او در ادامه...


 
در باغی رها شده بودم.
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدایی
باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در
آیینه تماشا می کرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام
رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟
ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگی اش آهسته بود.
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود.
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم.
 
برخورد
 
نوری به زمین فرود آمد:
دو جاپا بر شن‌های بیابان
دیدم.
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جاپا دیده می شد.
شاید
خطایی پا به زمین نهاده بود.
ناگهان جاپاها براه افتادند.
روشنی همراهشان
می‌خزید.
جاپاها گم شدند،
خود را از روبرو تماشا کردم:
گودالی از مرگ پر
شده بود.
و من در مرده خود براه افتادم.
صدای پایم را از راه دوری
می‌شنیدم،
شاید از بیابانی می‌گذشتم.
انتظاری گمشده با من بود.
ناگهان
نوری در مرده‌ام فرود آمد
و من در اضطرابی زنده شدم:
دو جاپا هستی‌ام را پر
کرد.
از کجا آمده بود؟
به کجا می‌رفت؟
تنها دو جاپا دیده می‌شد.
شاید
خطایی پا به زمین نهاده بود.
 
 
در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم
رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی
نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم
کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من
انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در
سایه بهتی فرو می رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک
در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه
داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان
بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این
هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟
در تاریکی بی
آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بودم.
پس من کجا بودم؟
حس کردم
جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من
سایه گمشده خطایی نبودم؟
در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا
بودم؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم. 
 
 
 
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می
گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها
گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر
بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.
سپیدی های فریب
روی ستون
های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر
مروارید چشم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسیم سیاه
چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا
تنها گذار. 
 
با تشکر............