نجسترین چیز دنیا
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: 

" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۱ | ٧:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

چهار تن با هم همراه بودند یکی ترک و یکی تازی، یک فارس و یکی رومی. به شهری  رسیدند. یکی از راه دلسوزی به آنان یک درهم پول داد که غریب بودند.


فارسی زبان: «با این پول انگور بخریم.»
 تازی گوی (عرب زبان): «عنب بخریم.»
 ترک زبان: «اُزُم بخریم.»
  رومی زبان: «استافیل باید بخریم.»


 ستیز و جنگ و نزاع در میانشان درگرفت تا جایی که به هم مشت می زدند. حکیمی آنجا رسید و به سخنان آنان گوش داد. او که چهار زبان را می دانست فهمید همه یک چیز می خواهند ولی به زبان خود می گویند. پول آنان را گرفت و رفت برای آنان انگور خرید هر چهار نفر مطلوب خود را دیدند و خوشحال شدند و دعوا پایان یافت. این است کار حکیمان الهی و اولیای خدا.


    مرغ ِجان ها را درین آخِر زمان
    نیستشان از همدگر یک دم امان

    هم سلیمان هست اندر دور ِما
    کو دهد صلح و نماند جور ِما

    مرغ جانها را چنان یکدل کند
    کز صفاشان بی غِش و بی غِل کند 



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٩ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟! یک "خود جوشی ذاتی است " و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یک جانبه می‌ماند و گاه میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید. 

و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق- که درد کوچکی نیست - فراوان است.



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٩ | ٦:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

خجسته میلاد با سعادت آفتاب درخشان عدالت گستر قائم آل محمد یگانه منجی عالم بشریت مـهــــــــــدی موعود (ع) را به تمام مسلمانان جهان بالخصوص به شیعیان و عاشقان آن وجود مقدس از صمیم قلب تبریک و تهنیت عرض میکنم.



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢۳ | ٧:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است

 


                                           جان من، جانان من، روح و روان من علی لست

 


تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی


                                                  شکر لله حاصل عمر گران من علی است


میلاد امام علی(ع) مبارک باد



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

معلّم یک کودکستان

 به بچه هاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیب زمینى بریزند

 و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ۵ سیب زمینى بود.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٦ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

 

 

وقتی کیان پاشو گذاشت روی این زمین خاکی

 

تموم گل های عالم شدن از دست کیان شاکی

 

خدا هم هواشو داشته ، کیان رو با گلا سرشته

 

با تو دنیای پر از درد ، واسه ما مثل بهشته

 تفدیم به هرکی که  کیان کوچولو رو دوست داره                        



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()
لیمو،آبلیمو

در کربلا عطار مشهوری زندگی می‌کرد. روزگاری مریض شد و بیماری‌اش طولانی گردید. یکی از دوستان به عیادتش رفت؛ دید که از وسایل زندگی چیزی برایش باقی نمانده است؛ فقط حصیری در زیر بدن و متکایی در زیر سر دارد. تاجر ثروتمند دیروز، حالا به چنین روزی افتاده است . در همین حال، پسر تاجر وارد شد و گفت: " پدر، برای نسخه امروز پول نداریم تا دارو بخریم ."

تاجر، متکای زیر سرش را به او  داد و گفت: " این را هم ببر و بفروش، تا ببینم راحت می‌شوم یا نه؟ "

دوست تاجر، از وی پرسید: جریان چیست؟

تاجر گفت: من در کربلا، نمایندگی فروش آبلیموی شیراز را داشتم . آبلیمو وارد می‌کردم و به مبلغ گرانی می‌فروختم. ناگهان در شهر، بیماری حصبه شایع شد و پزشکان اعلام کردند که آبلیمو برای درمان این بیماری سودمند است.

روز اول کاری نکردم، ولی روز بعد به خود گفتم: چرا آبلیمو را ارزان می‌فروشی؟ حالا که خریدار دو برابر شده است .

خلاصه، ابتدا قیمت آبلیمو را دو برابر و بعد چند برابر کردم. مردم بیچاره هم از روی ناچاری می‌خریدند. بعد دیدم که آبلیموهایم دارد تمام می‌شود و هر قدر هم که آن را گران می‌کنم مردم می‌خرند. بنابراین شروع به ساختن آبلیموی تقلبی کردم و از این راه سود سرشاری به دست آوردم.

اما، ناگهان بیمار شدم، این بیماری مرا از پا انداخت و بستری کرد. در اثر این بیماری، هر چه پول به دست آورده بودم، از دست دادم . تا این که امروز دیدی که فقط همین متکا باقی مانده بود، این را نیز دادم تا ببینم آیا از دست این زندگی راحت می‌شوم یا نه؟

 

منبع:

داستان‌های شگفت، شهید آیة الله دستغیب، ص 94 .



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

شب یلدا شب بزم و سرور است / شبی طولانی و غمها بدور است
شباهنگام تا وقت سحرگاه / بساط خنده و شادی چه جوراست

 

 

شب یلدا همیشه جاودانی است / زمستان را بهارزندگانی است
شب یلدا شب فر و کیان است / نشان از سنت ایرانیان است

یلدا مبارک



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳٠ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

 

کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شدهبود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تااین که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند. بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد.

وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنابر صحبت هایکشاورز،قانون بیش تر طرفصاحب خانهرا می گرفت تا او را.

بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شامقاضیپیر یک جفتمرغابیسرحال درست و حسابی بفرستم؟

وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! اینرشوهاست.

کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه ی محترمانه است، نه بیشتر.

وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه میخوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن.

خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!

کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم.

وکیل گفت: نه؟

کشاورز گفت : چرا، اما به اسم صاحب خونه م فرستادم.

منبع



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٠ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی و شهادت سید و سالار شهیدان به تمام مسلمانان و آزادگان  تسلیت باد.



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٢ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیرتر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد . وقتی که فرشته جوان تراز او پرسید چرا چنین کاری کرد، او پاسخ داد: همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.

شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رسیدند. بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند، زن و مرد فقیر ، تخت خود را برای استراحت در اختیار آن دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد ، فرشتگان ، زن و مرد فقیر را در حالی که گریه می کردند ، دیدند . گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاش آنها بود ، در مزرعه مرده بود .

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید : چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد ؟ آن خانواده همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی ، اما این خانواده ثروتی نداشتند ، و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد .

فرشته پیرتر پاسخ داد : وقتی که در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکاف دیوار ، کیسه ای طلا وجود دارد . از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند ، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم . دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم ، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش آن گاو را به او دادم .



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٠ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

الهی من در کلبه ی فقیرانه خود چیزی دارم

                  که تو در عرش کبریائی خود نداری

                                 زیرا من چون تویی دارم

                                               و تو چون خودی نداری    



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٤ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

ﻣﻌﻠﻢ
ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ
،
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ،
ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺷﺮﻭﻉ

ﻛﺮﺩ:

ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ          ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ           ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ چی؟

ﺍﻳﻦ  ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻣﻦ باید ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻫﻤﻴﻦ؟!

ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮﺭﻭ ﺣﻔﻆ می کردی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!

ﺩﺭ  ﺍﻳﻦﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ           ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ

..............................................................



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٧ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()

رفتی ولی مهر و وفایت ماندى شد

           همیشه در دل ما،خاطراتت خواندنی شد

                       یقین هرگز نگردد ،زحمت و رنجت فراموش

                                           تو را رحمت ،که راهت،راهنمای زندگی شد

پدرم بارش باران خدا بود

پدرم حاکم پیمان و وفا بود

پدرم جلوه ایمان و رضا بود

پدرم در همه حال کارگشا بود

پدرم آیت آینده ما بود



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱۳ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی | نظرات ()
  • ماه موزیک | فروش بک لینک