تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی

یا مقلب القلوب والابصار

                         تبریک عید نوروز, شعر بهار

      جهان از باد نوروزی جوان شد       لبخند     زهی زیبا که این ساعت جهان شد

      شمال صبحدم مشکین نفس گشت     لبخند   صبای گرم رو عنبر فشان شد

      تو گویی آب خضر و آب کوثر      لبخند    ز هر سوی چمن جویی روان شد     

                        تبریک عید نوروز, شعر بهار

سال نو رابا آرزوی موفقیت و سربلندی به همه شما دوستان خوبم تبریک میگم

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی

دیگر آن خنده‌ی زیبا به لب مولا نیست


             همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست

قطره‌ی اشک علی تا به ته چاه رسید


                       چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی

 

 

وقتی کیان پاشو گذاشت روی این زمین خاکی

 

تموم گل های عالم شدن از دست کیان شاکی

 

خدا هم هواشو داشته ، کیان رو با گلا سرشته

 

با تو دنیای پر از درد ، واسه ما مثل بهشته

 تفدیم به هرکی که  کیان کوچولو رو دوست داره                        



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی
لیمو،آبلیمو

در کربلا عطار مشهوری زندگی می‌کرد. روزگاری مریض شد و بیماری‌اش طولانی گردید. یکی از دوستان به عیادتش رفت؛ دید که از وسایل زندگی چیزی برایش باقی نمانده است؛ فقط حصیری در زیر بدن و متکایی در زیر سر دارد. تاجر ثروتمند دیروز، حالا به چنین روزی افتاده است . در همین حال، پسر تاجر وارد شد و گفت: " پدر، برای نسخه امروز پول نداریم تا دارو بخریم ."

تاجر، متکای زیر سرش را به او  داد و گفت: " این را هم ببر و بفروش، تا ببینم راحت می‌شوم یا نه؟ "

دوست تاجر، از وی پرسید: جریان چیست؟

تاجر گفت: من در کربلا، نمایندگی فروش آبلیموی شیراز را داشتم . آبلیمو وارد می‌کردم و به مبلغ گرانی می‌فروختم. ناگهان در شهر، بیماری حصبه شایع شد و پزشکان اعلام کردند که آبلیمو برای درمان این بیماری سودمند است.

روز اول کاری نکردم، ولی روز بعد به خود گفتم: چرا آبلیمو را ارزان می‌فروشی؟ حالا که خریدار دو برابر شده است .

خلاصه، ابتدا قیمت آبلیمو را دو برابر و بعد چند برابر کردم. مردم بیچاره هم از روی ناچاری می‌خریدند. بعد دیدم که آبلیموهایم دارد تمام می‌شود و هر قدر هم که آن را گران می‌کنم مردم می‌خرند. بنابراین شروع به ساختن آبلیموی تقلبی کردم و از این راه سود سرشاری به دست آوردم.

اما، ناگهان بیمار شدم، این بیماری مرا از پا انداخت و بستری کرد. در اثر این بیماری، هر چه پول به دست آورده بودم، از دست دادم . تا این که امروز دیدی که فقط همین متکا باقی مانده بود، این را نیز دادم تا ببینم آیا از دست این زندگی راحت می‌شوم یا نه؟

 

منبع:

داستان‌های شگفت، شهید آیة الله دستغیب، ص 94 .



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳٠ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی

شب یلدا شب بزم و سرور است / شبی طولانی و غمها بدور است
شباهنگام تا وقت سحرگاه / بساط خنده و شادی چه جوراست

 

 

شب یلدا همیشه جاودانی است / زمستان را بهارزندگانی است
شب یلدا شب فر و کیان است / نشان از سنت ایرانیان است

یلدا مبارک



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٠ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی

 

کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شدهبود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تااین که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند. بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد.

وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنابر صحبت هایکشاورز،قانون بیش تر طرفصاحب خانهرا می گرفت تا او را.

بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شامقاضیپیر یک جفتمرغابیسرحال درست و حسابی بفرستم؟

وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! اینرشوهاست.

کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه ی محترمانه است، نه بیشتر.

وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه میخوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن.

خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!

کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم.

وکیل گفت: نه؟

کشاورز گفت : چرا، اما به اسم صاحب خونه م فرستادم.

منبع



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٢ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی و شهادت سید و سالار شهیدان به تمام مسلمانان و آزادگان  تسلیت باد.



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٠ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیرتر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد . وقتی که فرشته جوان تراز او پرسید چرا چنین کاری کرد، او پاسخ داد: همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.

شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رسیدند. بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند، زن و مرد فقیر ، تخت خود را برای استراحت در اختیار آن دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد ، فرشتگان ، زن و مرد فقیر را در حالی که گریه می کردند ، دیدند . گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاش آنها بود ، در مزرعه مرده بود .

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید : چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد ؟ آن خانواده همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی ، اما این خانواده ثروتی نداشتند ، و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد .

فرشته پیرتر پاسخ داد : وقتی که در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکاف دیوار ، کیسه ای طلا وجود دارد . از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند ، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم . دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم ، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش آن گاو را به او دادم .



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٤ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی

الهی من در کلبه ی فقیرانه خود چیزی دارم

                  که تو در عرش کبریائی خود نداری

                                 زیرا من چون تویی دارم

                                               و تو چون خودی نداری    



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٧ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی

ﻣﻌﻠﻢ
ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ
،
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ،
ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺷﺮﻭﻉ

ﻛﺮﺩ:

ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ          ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ           ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ چی؟

ﺍﻳﻦ  ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻣﻦ باید ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻫﻤﻴﻦ؟!

ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮﺭﻭ ﺣﻔﻆ می کردی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!

ﺩﺭ  ﺍﻳﻦﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ           ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ

..............................................................



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱۳ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی

رفتی ولی مهر و وفایت ماندى شد

           همیشه در دل ما،خاطراتت خواندنی شد

                       یقین هرگز نگردد ،زحمت و رنجت فراموش

                                           تو را رحمت ،که راهت،راهنمای زندگی شد

پدرم بارش باران خدا بود

پدرم حاکم پیمان و وفا بود

پدرم جلوه ایمان و رضا بود

پدرم در همه حال کارگشا بود

پدرم آیت آینده ما بود



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٧ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : امین عبدالی

                شیشه پنجره را باران شست

                    اما از دل من چه کسی نقش تورا خواهد شست

                             چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

                                       گاه می اندیشم خبر مرگ مرا

                                               با تو چه کس خواهد گفت

                                                      آن زمان روی تورا کاش میدیدم.....



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٦ | ٦:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٦ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی

یادش بخیر توپ شما یه جلد بود یا دو جلده

منبع:بیشه دراز

جام شما اینجوری بود.............



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٥ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : امین عبدالی

کی زمستونا وقتی سردش میشد پاهاشو میچسبوند به این

منبع:سایت بیشه دراز



  • شهر کرد
  • بامبی
  • کارت شارژ همراه اول